در این روزگران سخت تنهایی و در این غربت سخت و طاغت فرسا هیچ دوستی،یاری،یاوری،خواهری یافت نمی شود؟
در این زمستان سرد و بی روح
نباید برای دلهای نژند دلگرمی وجود داشته باشد؟
آیا این حق است؟آیا حق من این است؟
آیا نباید زندگی کرد؟
...آری...انگار زندگی کردن نیز بر من،بر تو،و بر تمام بی کسان حرام است.
انگار بی کسی دلیل موجهی است برای خود کشی ... برای مرگ ...برای ... چه میدانم؟
در این خلوت شلوغ هیچ راهی برای زندگی وجود ندارد و هیچ امیدی و ...
دلم تنگ است. حتی کسی را برای همدردی پیدا نمی کنم..لی...
من همان دلتنگ بی کسی هستم که در هیچ قصه ای مرا یاد نکرده اند.
در این سکوت تلخ و خاموش چه می توانم بکنم؟
با این گمنامی... با این خستگی در این غربت...
آیا هیچ منجی وجود ندارد که به داد من برسد؟
من تنها و خسته ام.
کمک می خواهم
از تو... تویی که مرا درک می کنی
ولی تو کجایی؟
آیا تورا خواهم دید؟
آیا خواهی آمد
که
با آمدنت
تنهایی ام
پا یان پذیرد
دوستت دارم
با اینکه نمی دانم کیستی...
با این که ممکن است از من متنفر باشی
دلم می خواهد به تو عشق بورزم
ای تو آنکه می دانی تنهایی چیست
ای غریبه ای که از هر آشنایی به من آشنا تری
امیدوارم بیایی
امروز،فردا،امسال،یا...مهم نیست کی
ولی بدان... بدان اگر دیر شود به نا کجا سفر خواهم کرد... به بیابان خواهم نهاد.
NEW MOON تنها ترین تنها